|
|
|
|
|
نوشته هاي منتشر نشده سه شنبه صبح... *خدايا ، خداجونم... دارم با تك تك سلولهام اينو ميگمااااااا..بشنو.... خدايا شكرت....خدايا الان دوست دارم داد بزنم كه شكرت.. شكرت كه ميتونم توي اين هواي قشنگ ابري و خنك نفس بكشم و نوك كوههاي تهران رو ببينم و..... شكرت كه با اينهمه ترافيك ، ميتونم آهنگ گوش كنم تا سختي و زشتيش كمتر شه و به زمان رفته فكر نكنم...... شكرت كه الان سرماخورده نيستم .... شكرت كه سردرد ندارم.... شكرت كه با اينكه ديروز توي اداره اعصابم له شد و داغون شد و الان هم پيامدهاش رو دارم و يه فكر مشغولي بزرگ گذاشته شده كنارم ، اما هنوز دارم كار ميكنم و هنوز اميد دارم به خودت كه همه چي رو ختم به خير كني... خدا جونم اگه قرار باشه كه كاري رو درست كني ، درستش ميكني ..ميدونم اين قضيه هم اگه تو بخواي ميتونه ختم به خير شه ...پس ميسپارمش به خودت كه ختم به خيرش كني... خدايا اون حس اعتماد به اطرافيان رو توي وجودم نكُش... چون اگه اين اعتماد از بين بره ،نميتونم زندگي كنم.... دوست دارم هنوز خوشبينانه آدما رو ببينم و اينكه همشون خوبن و نميخوان با كوبوندن بقيه جاي خودشونو محكم كنند... خدايا اگه كسي هم اين كار رو درمورد من كرد....كمكم كن دوباره بلند شم و ادامه بدم.... خدايا بايد اينا رو بهت بگم ... بايد ثبت ميشد... من با همه وجودم ازت مممنونم كه ميذاري بنويسم ..ممنونم كه هنوز يه چيزايي توم مونده و ميذاري ازشون لذت ببرم...............
· من ميخوام جاي تو باشم و تو ميخواي جان اون يكي باشه و اون يكي جاي .... · عادت داريم كه ستاره هامونو توي آسمون همسايه ، پيدا كنيم و فقط بشينيم پشت پنجره اتاقمون و دست به زير چونه بزنيم و از دور تماشاشون كنيم ... و لحظه شماري كه شايد در اثر گذشت يه سيصد و شصت و پنج روز يا دوتا سيصد و شصت و پنج روز يا ده تا سيصد و شصت و پنج روز ، اين ستاره ها يواش يواش بيان توي آسمون ما... |
||
|
|
|
|
|
* دلم خيلي تنگته ، ميدوني يا نه؟؟؟!!!! * چند جا دستمو رو گرفتي و بردي و رسونديم به يقين ... ازت ميخوام كه بازم اينكار رو بكني ... * خيلي ديدم آقايوني رو كه تا قبل از اينكه از علاقه دخترخانوم محترم به خودشون مطمين نشدن ، بسياري از زبون و دل محترمترشون خرج ميكنند و وقتي كه ديگه خيالشون جمع شد و مطمين شدند كه اون دختر حسابي اسيرشون شده و دل رو داده ،ديگه براي گفتن هر كدوم از كلماتي كه يه جورايي بروز احساسات درونيشون باشه ، ماليات سنگين ميبندند و تا وقتي كه اون دختر بيچاره رو جون به لب نكنند يه كلمه محبت آميز از دهنشون در نمياد... بعدن هم كه احيانا اگه دختر خانوم شكايت و گله اي بكنه بهش ميگن تو خودت بايد بفهمي كه من هنوز بهت علاقه دارم و همه چيز كه نياز به گفتن نداره و از اين حرفا!!!!!! من نميدونم اگه واقعن نياز به گفتن نيست پس اون روزهاي اول چرا اينقدر خودت رو خفه ميكردي كه طرف بفهمه بهش علاقه داري و از تلفن و پيام كوتاه و بلند و جديدا هم كه ايميل و پي ام و ...خلاصه هر گونه وسايل ارتباط جمعي و فردي مضايقه نميكردي ...!!!خب الان اون دختر خانوم بايد هي شك كنه كه هنوز سر حرفاي روزهاي اولت هستي يا نه !!! و براي حصول اطمينان هنوز بايد به يكي دوتا كلمه مبهم توي حرفاي روزانه بسنده كنه....بلكه بويي از همون شور و هيجانهاي اول ، به مشام دل بينواش برسه(لازم به ذكره كه اين تغيير روندها بعضا توي روزها و ماهها و سالهاي قبل از ازدواجه رخ مينمايد.....) پي نوشت: امروز يكي از همكاراي محترم ، حسابي از دست يكي از همين آقايون به ظاهر سرسخت در بروز احساسات، شاكي بود و اين شد سبب نوشتن اين مطلب.. |
||
|
|
|
|
|
*غرغرهای من توی این روزا
الان ساعت ۴.۰۵ بعدازظهر پاییزی توی اداره...از صبح اینقدر درگیر بودم و کارهای مختلف که وقت سرخاروندن نداشتم... کلا همه روزهام مثل امروزه... اصلا نمی فهمم ساعت کی ۱۲ میشه کی ۳ میشه کی ۶.... اگه ولم کنند تا ۸شب هم بمونم میتونم بیکار نمونم و.... اینا رو میگم برای اینکه بگم خیلی وقتا اینقدر درگیر کار میشم که از همه چی می افتم ... این روزها که به خاطر مریضی پسر ،تازه از اینجا خونه که میرم سیستم پرستاری و مراقبتهای ویژه هم شروع میشه و نگرانی از پایین نیومدن تبش و هزار فکر و خیال به خاطر این مریضی زشت که تازه میگن اولاشه و اشکش مانده هم ، مزید بر علت!!!!!!!!!! اون دو سه روز توي مشهد خيلي خوب بود... شنبه به نسبت ، با اينكه شبش خوب نخوابيده بودم و روز اول مريضي محمد هم بود اما خيلي انرژي داشتم... الان حسرت يه ثانيه انرژي اون روز رو دارم... حتي توي صورتم هم تاثير گذاشته بود و همه همكارا كه منو ميديدن كلي سربه سرم ميذاشتن كه خوشحاليااااا(منظورشون علی رغم مریضی پسر بود).. الان خالي خاليم.... مامانم اينا هم الان توي راه مشهدن...صبح دخترداييم زنگ زد كه مشهد نميري ما يه جا اضافه داريم..با همه وجودم دلم ميخواست ميرفتم ...اما خب !!!! هيچ جايي اون آرامش حرمش پيدا نميشه ..هيچ جا.... * چقدر تغيير يه عادت به همه چي تنوع ميده... ميتونه از تغيير مسير برگشت روزانه باشه يا تغيير توي كارهاي روتين..يه بار توي دبيرستان اولين و آخرين بار با آذر جيم زديم و صبح به جاي مدرسه رفتيم نمايشگاه كتاب... (البته با اطلاع مامان اینا ها ..فکر بد نکنید)..انگار همه خیابونها و آدما و ماشینها یه رنگ و یه شکل دیگه بودن... هنوز حس اونروز صبح بعداز یازده سال توی ذهنمه... یه تغییر عادت ..چقدر به این حس احتیاج دارم و دوست دارم صبحها میشد روزم رو متفاوت از بقیه روزها شروع میکردم... توضیح نوشت :الان ساعت ۴.۲۵...واسه نوشتن این ۴تا خط بیست دقیقه طول کشید ..بسکه بینش کار آوردن... |
||
|
|
|
|
|
*آدم متغير الحال به من ميگن ..يه وقت فكر يه چايي داغ وسط روز، توي اداره ميتونه گرمم كنه و حالم رو خوب كنه و يه وقتي حتي داشتن يه لِگسوز خوشگل و همه چي تموم هم شادم نميكنه *يه اتفاق بامزه و عجيب اين بود كه روز يكشنبه كه داشتم ميرفتم كلاس ، ركوردري كه توي كيفم ميذارم براي ضبط جلسات كلاس، نميدونم به چه علتي روشن شده بوده و حدود ۳۸ دقيقه كامل تا رسيدن به كلاس از تمام ثانيه ها و تلفنها و آهنگ گوش دادنهام(و همچنين همراهي بنده با آقاي خواجه اميري)...(الان داشتم اينا رو مينوشتم ياد تو كردم هايدي داشتم فكر ميكردم چقدر خوب بود يه ركوردر از صبح تا شب همه اتفاقات و حالتهام رو ضبط ميكرد تا خيلي چيزا كه الان يادم رفته و دلم ميخواد يادم بياد ،دوباره برام تداعي بشه .... يه نكته اي كه توي اين كلاس دات نت رفتن بنده هست اينه كه همه دخترهاي كلاس يا تازه درسشون تموم شده يا هنوز تموم نشده و حداكثر ۲۲-۲۳ سالشونه...وقتي بهشون ميگم ۲۸ سالمه و ۶ ساله درسم تموم شده و با كمال شيكي و ريلكسي تازه الان دارم سي شارپ ياد ميگيرم،شاخاشون ميزنه بيرون.....!!!! و اصطلاحا ميگن خوب موندم!!!!! *اگه خدا بخواد ايشاله امشب عازم مشهديم... خيلي به اين سفر احتياج داشتم ..اميدوارم شنبه كه برميگردم توپ توپ باشم و حاشيه اي در بر نداشته باشه .. |
||
|
|
|
|
|
*نوشتن مطلب واسه اينجا يه وقتايي منو ياد روزنامه نگاري و خبر تهيه كردن و اين كارها مي اندازه.. معمولا خبرنگارها براي نوشتن مطالبشون دنبال مطلبهاي پرخواننده و جنجالي و در عين حال كم خطر ميگردن ..البته اگه سرپر شوري نداشته باشن و ....القصه شبها كه ميخوابم هزارتا عنوان يا سرمطلب يادم مياد تا درموردشون بنويسم اما از اون هزارتا وقتي موقع نوشتن ميشه ، حتي يكيشون رو هم مطمينا و اونطور كه ميخوام نميتونم اينجا بنويسم.... بايد ملاحظه خيلي چيزا رو كرد... همون چيزي كه بهش ميگن خودسانسوري و خيلي مد شده توي محاوره ها ...و همه ميگن بده بده بده... اما خب مثل خيلي چيزهاي بد ديگه ايه كه ميدونيم بده اما باز ناچاراً رعايت ميكنيم .... *خيلي وقتا زندگيم شبيه اون كابينت توي آشپزخونه امه كه خوراكيهاي غير يخچالي رو ميذارم..مثل ماكاروني ، كنسرو، ...خيلي وقتا يادم ميره چيا توش دارم و وقتي ميرم خريد از يه چيزي كه معمولا هم ماكارونيه به اشكال مختلف خريد ميكنم و يه وقتايي هم يه چيزايي رو اصلا فراموش ميكنم بخرم و وقتي بهش نياز دارم تازه سراغش رو كه ميگيرم ، ميبينم اي دل غافل خيلي وقته كه تمومش كردم و ندارمش!!!!!!!!! *كاملا بهت حق ميدم!!!!! همونطوري كه من هم خيلي از آدما رو دوست ندارم ، تو هم ميتوني و حق داري منو دوست نداشته باشي ..پس take it easyyyy ..... اينقدر جون نذار و نذاريم .... قانون جذب يه وقتايي هم برعكس جذب ميكنه ..مثل خيلي چيزاي وارونه ديگه اي كه توي اين دنيا ميبينيم و بهشون عادت كرديم ..... بعدانوشت: گويا نزديك ساعت 2.5 بعدازظهر امروز يه زلزله 4ريشتري اومده..ما كه طبقه اول اداره جلسه داشتيم و من اصلا نفهميدم..اما به جهت ثبت در دفتر ايام ، اينجا يه ذكر خيري ازش ميكنيم .... |
||
|
|
|
|
|
*خيلي خوبه آدم توي خواب بخنده ، من كه معمولا يا جيغ ميزنم يا داد ميزنم يا با طپش قلب از خواب ميپرم...اما شنيدن صداي خنده ساعت 5صبح واقعن فرحبخش ميباشدهمي !!!! * هر كسي براي خودش يه گوشه دنج داره كه باهاش انس ميگيره و يه جورايي اگه كلافه باشه ميره اونجا تا آروم شه...ترافيك عصرها موقع برگشت باعث شده كه فضاي داخل ماشين براي من بشه همون جاي دنج !!! بعداز روزهاي شلوغ و درگيريهايي كه در طول روز فكرم رو مشغول ميكنه عصرها كه معمولا ديگه ميشه گفت شبها و هوا تاريكه ، اون يكساعت يا يكساعت و نيم ترافيك بهم فرصت ميده يه ذره به دور از فكر مشغوليهاي اداره و خونه ،براي خودم باشم !!!فقط خودِ خودم!!! *به قول اين خارجيهاي محترم ،no offence!!!!!!!!! براي خانومها و احياناً آقايون محترم!!! اما شخصن به نظر بنده ، آدم خودكار بيك بشه اما يه زن حساس و بازهم حساس ، نشه !!
|
||
|
|
|
|
|
* چند تا نكته : * دود سيگار خيلي خوشمزه تر از خودشه !!! * تا بوده همين بوده ...دلبر سراسر عشوه وناز !!! دلدار هم سخت مشغول خواهش و نياز !!! تا كِي بشه كه چرخ گردون ، دريابد حال ِاين عاشق ِمجنون!!! *اگر بامن نبودش هيچ ميلي سبوي من چرا بشكست ليلي !!!(هان؟؟؟؟) * سرورها كامپيوترهاي به ظاهر مقاومي هستند كه يه رعدوبرق ميتونه راديوتون و بعدشم كارت شبكه تون رو بسوزونه و 250هزارتومن ناقابل واسه يه كارت شبكه پول بدين !!!!! * بهترين تفريح شبها ديدن سريال شمس العماره و فقط و فقط شكور جان كه اگه نباشه اصلا سريال رو نبينم بهتره !!!! * يعني آدما كِي ميخوان بفهمند كه در مورد مسايلي كه شخصن و دقيقن مربوط به بنده حقير ميباشد ، بايد با خودم صحبت كنند نه با همسر محترم....... بابا اگه ميخواي اطلاعات هم بگيري اينقدر مردباش كه زنگ بزني از خودم آمار دربياري !!!!!!
|
||
|
|
|
|
|
خدايا هر آنچه از آن مينالم و اشك ميريزم به حساب قدرناشناسيم مگذار كه تو داني حال ِدل ِ مشتاقم!!!!!
|
||
|
|
|
|
|
*زندگي بعضي وقتا شبيه اين دور برگردونها توي اتوبان همت يا مدرس يا هرجاي ديگه است ...بعضي وقتا پيچ اين راهها از حد معمولش بيشتره و هي ميپيچوني كه ببيني آخرش چي ميشه و به كجا ميرسي اما باز نميتوني آخرش رو ببيني... اگه هم سرعتت رو زياد كني كه زودتر پيچها رو رد كني يا چپ ميكني يا ميزني به اين گاردهاي كنار اتوبان...انگار بايد اين پيچهايي كه تهشون معلوم نيست رو با آرامش رد كني و خيلي هم منتظر آخرش نباشي ....!!!!!! *آخر اين هفته ميشه چهلم بابا شريفي....چه زود چهل روز گذشتاااااا..من كه خودم هنوز توي شوكم !!!! * من نوشتن رو خيلي دوست دارم ...خيلي آرومم ميكنه...يه وقتايي كه ذهنم قاط ميزنه يه كاغذ ميزارم جلومو و شروع ميكنم به نوشتن ِهرچي كه باعث خارش مغزيم شده... از خطهاي مورب و پيچ پيچي و اين چيزا هم كه بگذريم يه وقتايي يه نقاشي هاي ميشه در حد بچه هاي 5 ساله ..خلاصه كه همش ياد فيلم هري پاتر مي افتم كه دامبلدور فكرهاشو با يه چوب از توي مغزش در مي آورد و هر وقت نيازشون داشت برش ميگردوند.. من به شدت به اون چوب و اون وِردي كه براي اينكار ميخوند نيازمندممممممممم..... |
||
|
|
|
|
|
* يه چيزهايي عوض شدند.. و نتيجه اش اين ميشه كه خيلي وقتا يه ارزش به صورت ضدارزش توي جامعه مطرح ميشه و اگه كسي كاري كه به نظرش درسته رو بخواد انجام بده بايد به هزارو يك سوال و نگاه پرسشگر و سر تكون دادنهاي اطرافيان عادت كنه ... اين روزها براي گذروندن وقت و فكر نكردن به قاروقورهاي شكم محترم بيشتر فيلم ميبينم و اين فيلمها يه جوري توقعاتم رو از آدماي دور و برم ميبره بالا... چون توي اين فيلمها شخصيتهاي فيلم معمولا اون كاري كه به نظرشون درست مياد و فكر ميكنند براي زندگيشون بهتره رو صرفنظر از اظهارنظرهاي اطرافيانشون انجام ميدند و كاري هم به كار كسي ندارند ... حالا يه چيز ديگه اي هم كه الان به ذهنم رسيد اينه كه بعضي از آدما خصوصيت اخلاقيشونه كه اونكاري كه خودشون دوست دارن انجام ميدن و نگران فكرهاي بقيه هم نيستند و بعضي ها هم مثل من هنوز اينقدر جرات اينكار رو ندارن و خيلي بايد با خودشون كلنجار برند كه بلاخره به دل خودشون باشند يا ........ !!! امان از دست اين آدما با اين روابطها و ارتباطات پيچيده شون...!!!!!!!!! امان از دست آدمايي مثل من با اين وسواسهاي فكريشون......!!!!!!! *فكرش رو بكن..5سال تمام هر طور ادا و اطوار و گوشه و كنايه و حرف و حديث رو تحمل ميكني و براي اينكه يه چيزهايي خراب نشه و مثلا روابط حفظ بشه ، هيچي به روي طرف نمياري و آخرش توي بدترين شرايط كه از لحاظ روحي داري منفجر ميشي و تحملت صفره ، همچين ميذاره توي كاسه ات كه خودت هم باورت نميشه و آخرش هم يه انگ ميخوره بهت و ميگن فلاني با فلاني مشكل داره ،پس روابط تعطيل .....الانه كه اينقدر آتبش ميگيري كه كاش همون سال اول طرف رو ميشستي و ميذاشتي سرجاش تا اگه قراره چيزي تعطيل باشه نه 5سال تمام حرص بخوري و نه اينكه چهار تا حرف بيمورد بشنوي !!!!!!! (آخيش خيلي وقت بود غر اينطوري نزده بودم......)D: |
||